معرفی و خلاصه کتاب و پادکست

معنا و امید: حقیقت ناخوشایند زندگی (کتاب اوضاع خیلی خراب است: قسمت دوم)

ذهن ما چطور به مقابله با حقیقت ناخوشایند زندگی کمک میکنه؟

مارک منسن توی این کتاب قبل از هر چیزی یک بخش را اختصاص داده به صحبت کردن درباره امید. همونطور که توی قسمت اول خلاصه کتاب اوضاع خیلی خراب است گفتم، به نظر میرسه معنایی که از امید ما باید متصور باشیم (با توجه به فرهنگ لغات خودمون) ترکیبی از امیدواری و معناست. منسن با عبارت “حقیقت ناخوشایند زندگی” اشاره میکنه به پوچی مادی خودمان، جهان و هر چیزی که در اون هست. و با توصیف آدمها به عنوان ذرات و غبار کهکشانی که در یک صفحه آبی به هم برخورد می کنند و گفتن این عبارت که “بعد از مرگت، خودت، کارهات و حرفایی که زدی تو ذهن آدمهای خیلی کمی آن هم برای مدت کوتاهی باقی میمونه؛  ما رو متوجه ماهیت بی نهایت فضا و زمان میکنه و میگه که واقعیت ناخوشایند زندگی اینه که ما و هر کاری که انجام میدیم بی اهمیت هستیم. اما مگر میشه با این فکر زندگی کرد؟ معلومه که نمیشه. پس ما برای اینکه بتونیم صبح از خواب بیدار بشیم، دست به کارهایی بزنیم و زندگی را بهتر از مرگ متصور بشیم نیاز داریم به امید و یا به عبارت بهتر معنا.

بیشتر از آرد گندم، امید لازمه برای اینکه صبح بیدار بشی و نون بپزی

ما نیاز داریم اینطور فکر کنیم که کارهای ما بنا به دلایلی مهم، برای هدفی و بابت یک علت ارزشمند داره انجام میشه. اگر غیر از این باشه دیگه اصلا چرا باید کاری کرد؟ در واقع ذهن ما تلاش میکنه برای اینکه ما همچنان سرپا باشیم امید و معنا را جستجو کنه و ما را متقاعد کنه که خودمون و کاری که انجام میدیم مهم هستیم. در واقع این تلاش ذهن ماست برای فرار از حقیقت ناخوشایند زندگی.

هرکسی این امید و معنا را در هر برهه از زندگیش به نحوی پیدا می کنه و برای خودش داستان هایی میسازه و برای بقیه هم تعریف میکنه. به نظر خودم این گفته مارک منسن یه جورهایی یک دید تکاملی در مورد موضوع ناامیدی و امید مطرح میکنه. اینکه گفته میشه انتخاب طبیعی ما را میبره به سمت اینکه نسل را ادامه بدیم؛ بنابراین بدن انسان و فیزیولوژی ما به مرور و در طی زمان به نحوی تکامل پیدا کرده که نه برای آسایش و آرامش خودمون بلکه در خدمت هدف تولید مثل که کارکرد نهایی انتخاب طبیعی هست قرار بگیره. فکر می کنم اینجا هم مغز و ذهن ما به عنوان بخشی از فیزیولوژی ما داره این وظیفه را انجام میده و تلاش میکنه با خلق یک سری معانی و امید ما را به سمت تلاش برای ایجاد زندگی بهتر امید به آینده و ادامه نسل وادار کنه؛ که البته چیز خوبیه.

مذهب یا هر باور دیگه چطور به زندگی معنا میده؟

هرجایی از مجموعه نوشته های مرتبط با کتاب اوضاع خیلی خراب است اشاره‌ای به کلمه امید شده دقت داشته باشید که منظور ما امیدواری و معنا در زندگی به طور توأم بوده است. مارک منسن اشاره میکنه به نقش مذهب به عنوان یک باور قلبی در مردم. میگه نوعی از سرگشتگی و بی اطلاعی از از تمام آنچه که در جهان میگذره در همه ما هست و خوبی مذهب اینکه این سرگشتگی را به رسمیت می شناسه و برای تسکین درد آن ایمان می طلبه؛ و به این ترتیب انسان ها از همه چیزها (دلایل و چرایی ها و چگونگی ها)یی که بیخبر هستن ایمان را جایگزین می کنن و امیدهای نویی برای آینده متصور می‌شن. البته چیزهای دیگری هم می تونند جای مذهب رو بگیرن. هر معنا و امیدی که ما برای آینده متصور هستیم در واقع به ما کمک می کنه از اون حقیقت ناخوشایند دور بمونیم و همچنان برای زندگی و برای بهتر شدن تلاش کنیم. مارک منسن اعتقاد داره که این روش ذهن ما در واقع راهکاری برای کاهش رنج ماست.

 همینطور به تفاوت بین کلمه ناراحتی و ناامیدی میپردازه. میگه برخلاف آنچه که تصور می شه مخالف و متضاد خوشحالی، ناراحتی نیست. وقتی ما ناراحت یا عصبانی هستیم یعنی هنوز دغدغه‌هایی داریم و هنوز چیزهایی برای ما مهم هستند. به معنای واقعی کلمه ما وقتی خوشحال نیستیم ناامید می شیم و ناامیدی نقطه مقابل خوشحالیه. ناامیدی با خودش بی تفاوتی میاره و ما را به پوچی میرسونه. این چیزیه که خوشحالی زندگی را از ما می گیره، پس طبیعی است که ذهن ما به سمتی میره که با این حالت مبارزه کنه؛ و امید و معنا خلق کنه.

مذهب هم به ما در این زمینه کمک می کنه، و البته به جز مذهب هر باور دیگری هم همین کارکرد را برای ذهن انسان داره. همه اینها در نهایت یک نتیجه دارد، این که ما اعتقاد داریم امکان رشد، بهبودی و رستگاری در آینده وجود دارد و راههایی وجود دارند که از طریق آن می تونیم خودمون رو به اونجا برسونیم. البته انجام این کار سخته. مخصوصاً در زمانه امروز ما که پوچ گرایی و افراط محض در امیال از ما جدا نمیشه. پوچ گرایی هیچ برای جامعه جهانی را به رسمیت نمی شناسه. حقیقت والایی را هم دنبال نمی‌کند. گفته می‌شه صرفاً چون این احساس خوبی بهم میده انجامش میدم. اما این چیزیه که در نهایت باعث میشه حس بدی داشته باشیم. هرچه اوضاع بهتر می شود به نظر می رسد ناامید تر میشیم. این تناقض پیشرفت است. مشکلاتی که از پیش حل شده‌اند برای امید اهمیتی ندارند. هرچقدر جهان بهتر بشه ما چیزهای بیشتری برای از دست دادن داریم و هرچقدر چیزهایی بیشتری برای از دست دادن داشته باشیم احساس میکنیم چیزهای کمتری برای امید بستن به آنها داریم.

برای خلق معنا و امید به چه چیزی نیاز داریم؟

برای ایجاد و حفظ امید منسن معتقده ما به سه چیز نیاز داریم.

  1. احساس کنترل
  2. اعتقاد به ارزش
  3. جامعه

کنترل یعنی اینکه ما مهار زندگی مان را در دست داریم. ارزش یعنی چیزی را پیدا کنیم که اونقدر برای ما اهمیت داشته که برای رسیدن به آن یا در راستای آن کار بکنیم و جامعه یعنی ما بخشی از گروهی هستیم که برای چیزهای مشترک ارزش قائل است. بدون جامعه احساس انزوا می کنیم و ارزش ها بی معنی می شوند، بدون ارزش ها دیگر هیچ چیز ارزش دنبال کردن ندارد، و بدون کنترل حس می کنیم قدرتی برای دنبال کردن چیزی نداریم. اگر یکیشون رو ازدست بدیم دو تای دیگر را هم از دست داده ایم و همینطور امید رو.

منسن در ادامه کتاب به تفصیل در سه فصل در این مورد صحبت میکنه که ما چطور این سه حوزه از زندگی رو توسعه می‌دیم. هر فصل به صحبت درباره یکی از این سه عامل برمیگرده. احساس کنترل، ارزش ها و جوامع. بعد برمیگرده و دوباره سوال اولش رو می پرسه: چه اتفاقی افتاده که با وجود بهبود مداوم مدام حالمان بدتر میشود؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا