وقتی نوشتن سخت میشود یعنی گذران روزها سخت شده است. روزهایی که برای نوشتن سخت میگیرم و دست به قلم نمیشوم یعنی دارم به خودم هم سختگیری اضافی میکنم. یعنی دارم یک کار ضروری را به تعویق میاندازم. کاری برای راحتی بیشتر توی بدنم، اقدامی برای نظم دادن به ذهنم و فکرهایم، تلاشی کوچک برای حفظ روتینهای سازنده زندگیم. همتی برای کنار گذاشتن کارهای اضافهای که فقط زمان را میبلعد و حتی خوابیدن به اندازه کافی.
وقتی نتوانم بنویسم یعنی یک یا دو تا از اتفاقهای بالا دارد میافتد و من دارم جایی به خودم و زندگیم خیانت میکنم.
یک بار توی کلاس بورس و اوراق بهادار توی دانشکده، استادمان گفت: بورسها برای اقتصاد مثل تب برای بدن انسان هستند. وقتی اقتصاد دچار مشکل بشود بقیه بخشها کمی زمان میبرد تا تاثیرات مشکلات و اتفاقات را منعکس کنند اما بازارهای بورس خیلی سریع واکنش میدهند. امروز متوجه میشوم گویا نوشتن هم برای من همینطور است. وقتی نتوانم بنویسم یعنی مشکلی هست.
مشکلی به معنای کارهای مهمی که رها شدهاند و باید از سر گرفته شوند.
یاد داستان ریش آبی میافتم. درون همه ما یکی هست شبیه مرد ریشآبی که میخواهد با تعارف کردن چیزهای پر زرق و برق، ذهن ما را مشغول و روح ما را اسیر کند. اما همه ما دستاویزهای داریم که به کمک آنها میتوانیم دوباره به غریزه سالم خودمان برگردیم. به زندگی خلاقانه و پرشوری که خیلی آرزویش را میکنیم. به روزهای درخشانی که حس کنیم علیرغم همه اتفاقهای خارج از کنترل، سهم ما از تصمیم گیری و توان ما برای عمل گرایی برای ادامه زندگی کافیست. خرد زنانه ای در ژرفای روح و توی مغز استخوان همه ما هست که به ما نهیب میزند و توی دو راهی ها با اشاره خودش مسیر را نشان میدهد. کافیست کمی فرصت و خلوت برایش در نظر بگیریم و به صدایش گوش کنیم. همه زنان این را دارند حتی اگر مدتهای زیادی از آن استفاده نکرده باشند: استعداد دسترسی آنی به فرزانگی ژرف. مثل عروسک واسالیسا توی قصه های روسی. نوشتن دستاویز من است.