اولین بار چند سال پیش کتاب زنانی که با گرگها میدوند را دیدم و به یاد دارم که نخواستم آن را بخرم یا بخوانم. چون گمان میکردم یکی از همان کتابهای به اصطلاح روانشناسی مثبت نگر زرد است که میخواهد حرفهای رویایی و وعدههای آنچنانی در مورد نحوه موفقیت زنان در کسب و کارهای خودشان را بدهد. با اینکه در آن زمان خودم هم جزو زنانی بودم که تلاش میکردم کسب و کاری برای خودم داشته باشم و موفق شوم، جذب این کتاب نشدم.
یک یا دو سال قبل بود که خیلی اتفاقی مصاحبهای با مترجم این کتاب خانم سیمین موحد را شنیدم و کنجکاو شدم کتاب را بخوانم.
نویسنده کتاب بیشتر از بیست سال با یک ون کوچک بین قبایل و جوامعی که هنوز زندگی سنتی خودشون رو حفظ کرده بودن، گشت و گذار و زندگی کرده بود. برای چی؟ برای اینکه ضمن مشاهده سنتها و سبک زندگی شون، افسانه های اونها رو جمع آوری کنه.
خود نویسنده هم از بچگی در معرض روایت داستانهای قدیمی توی خانوادش بوده. ترکیب اون گنجینه دوران بچگی و سفرهای بیست ساله و تحصیل در مقطع دکترای روانشناسی قومی و سابقه سالهای طولانی جلسه با بیماران و افراد آسیب دیده، شاهکاری به وجود آورده با عنوان کتاب «زنانی که با گرگها میدوند»
پیدا کردن ناشر برای کتاب هم داستان مفصلی داشته و جالبه که بعد از چهل و چند بار تلاش ناموفق، در نهایت ناشری قبول میکنه کتاب رو منتشر بکنه. این ناشر قبلاً دو بار این کتاب رو رد کرده بوده و معتقد بوده کسی اینها را نمیخواند.
سوای محتوای بینظیر و عمیق و ارزشمند کتاب، ممارست و پایداری خانم کلاریسا پینکولا استس در نوشتن و انتشار اون، خیلی قابل تحسینه. من که لذت میبرم. لذتی که باعث میشه تو روزهای سخت، ایستادن و ادامه زندگی ممکن و کمی آسون و حتی دلپذیر بشه.