زنهای درون من (6) - گرگ
1404/09/03

زنهای درون من (7) - گرگ

 

ساعت 4:30 بیدار شده‌ام که از اهل خانه و به زعم خودم از کارهای خانه جلو بزنم. روز خوبی است. آب ولرم با عسل می‌خورم. چای دم می‌کنم و در این فاصله گوشت را می‌گذارم تا یخش آب بشود. پیاز داغ درست می‌کنم. نان و پنیر و چایم را برمی‌دارم و می‌روم سر میز کارم. خیلی ذوق دارم برای پروژه جدید. شروع می‌کنم و دارم به موضوع مسلط می‌شوم که صدای گریه بچه می‌آید. خواب دیده که یک نفر بادکنکش را ترکانده. نیم ساعت بیشتر طول می‌کشد تا دوباره بخوابد. به آشپزخانه برمی‌گردم. گوشت را می‌گذارم با پیاز داغ و ادویه‌ها تا بپزد. لوبیا را هم آبکش می‌کنم و جداگانه می‌گذارم بپزد. برمی‌گردم سر کارم. یادم می‌افتد که ماشین را روشن نکرده‌ام. تناسب رنگ و حجم لباس‌ها را چک می‌کنم و لباسشویی را روشن می‌کنم. برمی‌گردم سر میز و چایم را که دوباره گرم کرده‌ام با خودم می‌آورم. سندی که در حال نوشتنش هستم دارد به جاهای خوبی می‌رسد. آن را دوباره می‌خوانم و فکر میکنم که آیا دقیقا همان چیزی را که توی ذهن من بوده میرساند؟ چه چیزی کم دارد؟ کجا طولانی شده؟ لازم است دوباره از نو بنویسم؟ شروعش نمیتواند بهتر از این باشد؟ عاشق سکوت خانه هستم که میشود دقت داشت و تمرکز.

 

بچه تشنه است، بیدار شده و بعید است دوباره بخوابد. خوب فعلاً سند و تمرکز و دقت و توجه رفت پی کارش. مشغول بازی و خوردن صبحانه و دستشویی رفتن و پیدا کردن آن کارتونی هستیم که دقیقاً درباره حیوانات بوده. یک عالمه گزینه داریم که باید آنها را چک کنیم تا کارتون مربوط پیدا بشود یا اینکه به لطایف‌الحیلی، خیلی نرم و خلاقانه موضوع را عوض کنیم. وگرنه اوقات تلخی ادامه پیدا میکند. این وسط لباس‌ها را پهن می‌کنم و ماشین ظرفشویی را خالی می‌کنم و سبزی خورشت را تفت می‌دهم.

بالاخره یک ساعت تایم کارتون شروع شده و من می‌خواهم برگردم سر کار.یادم می‌افتد باید آماده رفتن به مهد بشویم. سیب و هویج پوست می‌کَنم و خرد می‌کنم. چند تا بادام زمینی پوست می‌کُنم و دو تیکه می‌کنم که داخلش سیاه نباشد. سریع چند لقمه نان و پنیر آماده می‌کنم و برنج را دم می‌کنم. ناهار می‌خوریم. طبق معمول قبل از رفتن بهانه داریم و گریه و فرار کردن موقع لباس پوشیدن و مذاکراتی با هدف نرفتن به مهد. هوووووووف. همیشه توی این قسمت کم می‌آورم. در واقع به نوعی تمام می‌شوم، انگار. کفش‌های بچه را که می‌پوشانم، می‌گوید: "بذار بغلت کنم، خوشحالیت زیاد بشه".

 

 

یک ساعت بعد به خانه برگشته‌ام. خسته‌ام. نزدیک 8 ساعت است که بیدارم و سرپا. دوباره چایی دم می‌کنم و این بار به خودم می‌گویم قبل از اینکه سرد بشود دست اول بخورمش. اما تا دم بکشد کلی وقت می‌خواهد. یک ناپرهیزی کوچک می‌کنم و قهوه می‌خورم با شیر و شکر. بعد مسواک می‌زنم و موهایم را می‌بندم. غذاها و ظرف‌ها را جابجا می‌کنم و ریخت و پاش اسباب‌بازی‌ها و لباس‌ها را جمع و جور می‌کنم و می‌بینم که برای ادامه کار روی پروژه تمرکز و انرژی ندارم.

 

 

آتنای درونم نهیب می‌زند: "باید برنامه را طوری بچینی که پیش بینی اینها را هم کرده باشی"

آرتمیس پیشنهاد می‌کند بروم توی گروه تلگرامی مادران و دردودل کنم.

هرا نگران است که نکند خستگی‌هایم را به همسرم منتقل کنم.

آفرودیت یادم می‌آورد که ماه‌هاست لاک نزده‌ام.

دیمیتر می‌گوید: "این طفل معصوم تو را می‌خواهد. باید کودکی شادی برایش بسازی"

پرسیفون می‌گوید: "سخت نگیر"

هستیا ساکت است و آرام. نگاه میکند.

 

 

"زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند" از جمله کتاب‌هایی است که می‌توانم برای بار چندم آن را از هر صفحه‌ای شروع کنم به خواندن و کیف کنم. یکی از فصل‌های کتاب را توی فیدیبو پلی می‌کنم و خوابم می‌برد.

 

 

"طبیعت وحشی به ما می‌آموزد که هنگام وقوع چالش‌ها با آنها روبه‌رو شویم. گرگ‌ها وقتی محاصره می‌شوند نمی‌گویند «وای، نه! دوباره نه!» آنها می‌پرند، حمله می‌کنند، می‌دوند، شیرجه می‌زنند، جمع می‌شوند، ادای مرده را درمی‌آورند، به‌طرف گلوی حریف هجوم می‌برند، و هرکاری که لازم باشد می‌کنند. پس ما نباید از بی‌نظمی، بدبختی، و ایام سخت تکان بخوریم"

 

 

نیم ساعتی خوابیدم. حالا چایی می‌چسبد. چند نرمش می‌کنم و می‌روم تا یک ساعت دیگر که پدر و پسر برگردند بنویسم. مثل یک گرگ که در محاصره عشق و مسئولیت است اما میداند چطور دوام بیاورد و یک ساعت زمان طلایی برای خودش بخرد. گرگی که امکان نوشتن دارد...

 

خرید از جلفا | فروشگاه های جلفا