قبل از طلوع آفتاب بیدار شدهام. دندانهایم را میشورم. موهایم را شانه میکنم. و یک دور با کش و بعد با گیره میبندم که اگر احیانا گیره شکست، موهایم شل و وارفته نشوند و مزاحم تمرکزم نباشند. ضدآفتاب و رژ لب کمرنگ همیشگی را میزنم. مطمئن میشوم شارژ گوشیام کامل است و پول نقد برای کرایه تاکسی را دارم. دو تا نان تست برمیدارم و کمی کره بادام زمینی روی آن میمالم و میگذارم داخل کیفم. مقنعه بادمجانیام را که خیلی دوستش دارم اتو میکنم و پارگی زیر چانه را میدوزم. از زیر پالتو، مانتو میپوشم که هم توی مترو و تاکسی و هم توی جلسه بتوانم در صورت نیاز پالتو را دربیاورم.
قبل از ساعت 6:15 از خانه میزنم بیرون. یخهای داخل کوچه ما به گمانم حداقل پنج سانتیمتر ضخامت دارند. زمستان دارد تمام میشود ولی هنوز داخل کوچه ما یخبندان است. از خلوتیِ اول صبح کوچه هول میکنم اما به روی خودم نمیاورم. حدود 400-300 متر پیاده میروم. تاکسی، دو خط مترو و بعد یک مسیر اتوبوس سوار میشوم تا برسم به شرکت. توی مسیر، نهارم را از زودفود (اپلیکیشن سفارش غذا در زمانهای قدیم که بعدها توسط اسنپ خریداری شد) سفارش میدهم و به رادیو مذاکره محمدرضا شعبانعلی گوش میکنم.
قبل از جلسه ساعت 10 فرصت دارم پیشنویس قراردادهای اخیر را پرینت کنم و مستندات موردنیاز امروز را بردارم: کاتالوگ، کارت ویزیت، یادداشتهایی درباره این مشتری و سابقه مذاکرات و مکاتبات که توی ماشین و در مسیر رفت به طور خلاصه برای رییسم، معاون شرکت، توضیح میدهم.
رییس مرکز تحقیقات یک عالمه سوال درباره موارد فنی و حقوقی کار میپرسد. سالهاست که صفر تا صد این ژورنال تخصصی و معتبر توسط یک تیم حرفهای آکادمیک به انجام رسیده. معاون شرکت میپرسد: شما با اینهمه حساسیت چطور شده که از ما دعوت به جلسه کردید برای برونسپاری کار مرکز؟ آقای رییس کاغذی را از روی میزش به سمت او میگیرد و میگوید: "این نامه ما را مجاب کرد که شرکت شما میتواند برای بهتر دیده شدن زحمات ما کمکهای خوبی بکند." نامهای با سربرگ شرکت و با امضای من نشانش میدهد.
توی دلم بسیار خوشحال میشوم و با خودم میگویم به قول آن تبلیغات تلویزیونی "این همه صبر و تحمل ارزشش را داشت." بازخورد صادقانه رییس مرکز تحقیقات به چیزی که من نوشته ام؛ واقعا خیلی بیشتر از پاداش پایان سال هیئت مدیره برای عقد این قرارداد برایم لذت بخش و ماندگار است. حتی اگر قرارداد به هر دلیلی منعقد نشود، من سهم شادی خودم را از این پروژه گرفتهام.
وسط نهار به مرکز تصویربرداری بیمارستان زنگ میزم و نوبت ام آر آی گردن را رزرو میکنم. همکار جدیدم که من مسئول مستقیمش هستم میگوید قرار است به خواستگاری دختر مورد علاقهاش برود. ذوق میکنم. بعد از ظهر با رییسم و مدیرعامل جلسه داریم. پلن بازرگانی را برای سال آتی ارائه میکنم و با اشاره به شایستگیهای کارشناسم و نقش او در فرایندهای زمانبر واحد بازرگانی، اصرار میکنم قرارداد موقتِ سه ماهه او را تا آخر سال بعد تمدید کنند. حسی به من میگوید باید خبر ازدواج او را علنی نکنم. به آقای دکتر (مدیرعامل) و رییسم قول میدهم که از جذب و پرورش ایشان پشیمان نمیشوند و آنها روی قول من برای تامین مخارج نیروی جدید از محل قراردادهای بیشتر در سال بعد حساب میکنند.
توی مسیر برگشت تا ایستگاه قطار، خلاصهٔ چند تیتر جدید را که به ذهنم رسیده به پیشنویسهای کتابم اضافه میکنم و بعد عکسهای چند دوست قدیمی توی فیسبوک (آن موقع هنوز اینستاگرام مُد نشده) را لایک میکنم. بیشتر از این انرژی ندارم. تمام سعیام را میکنم که به قطار سریعالسیر برسم. سوار شدن به قطار سریعالسیر 5 عصر تضمین میکند که در رقابت با زمان برنده به نظر برسم. چون اینطوری شانسش را دارم که قبل از تاریکی برسم به پارک سر کوچهمان. حتی اگر فقط چند دقیقه قبل از غروب به آنجا برسم حس میکنم هنوز چیزی از روز باقیست و من برنده شدهام.
از سبزیفروشی سر کوچه کمی سبزی میگیرم برای کوکوی امشب و یک چیپس سرکه-نمکی با ماست. مینشینم توی پارک و صبر میکنم تا همسرم با دوچرخه از محل کارش بیاید. باهم چیپس و ماست را میخوریم. برق چشمهایش وقتی از امروزم تعریف میکنم خستگیام را به در میکند.
به مامان زنگ میزنم. سفارش میکند که شلغم و لبو بخرم و بپزم. مثل همیشه میگوید کاش نزدیک بودیم و او میتوانست برایم شام بفرستد.
فردا روز دورکاری من است. چهار ساعت بیشتر از امروز در اختیار دارم. میخواهم صبح بیشتر بخوابم و در طی روز کارهای عقب افتاده را انجام دهم. جارو، لباسها، گردگیری، کمی آشپزی و رفتن به آرایشگاه و شاید پیادهروی...
هنوز شام نخوردهام که متوجه میشوم مهمانانی قرار است صبح ساعت 5 به خانه ما برسند که کمی هم با آنها رودرواسی دارم. و البته با خودم. چون سالهای اول ازدواجمان است و من برای ایفای نقش یک عروس خوب، زیادی به خودم سخت میگیرم. یاد عکسهای دوستم میافتم. مهاجرت کرده. یک خانه نقلی مجردی دارد که توی عکسها همیشه تمیز است و 24 ساعتی که به نظر میرسد همهاش مال خودش است. یک لحظه دلم برای بیخیالی و کم مسئولیتی دوران مجردی تنگ میشود. آن موقع میتوانستم بدون نگرانی و برنامهریزی برای میزبانی، صرفا از معاشرت با مهمان لذت ببرم.
قبل از آنکه فرصت کنم نیم ساعتی بنشینم، بلند میشوم و مشغول آماده کردن خانه میشوم. همسرم بعد از کمی استراحت به من ملحق میشود. رُفت و روب و جمع و جور کردن و دوباره گفتن از برنامههایی که برای کسب و کار خودمان در آینده داریم...