زنهای درون من (4) - دخترِ خانهٔ بابا
1404/08/07

 

 

آب سماور را خالی میکنم و آب تازه پر میکنم. قوری را میشورم و چای ایرانی دم میکنم. زیرسفره را توی حیاط میتکانم. سفره بدون لکه دورو و نرمی را که تور کرم رنگی دورش دوخته شده پهن میکنم رویش. خیار و گوجه خرد میکنم. نیمرو میپزم. با چند تا مغز گردو و نصف خربزه‌ای که دیشب خورده شده همراه نان محلی دوست مامان که خاله مینامیم‌اش، میگذارم توی سفره و یک تکه پنیر را هم آب میگیرم با قندان و سینی چای می‌آورم. حواسم هست که همه صبحانه بخورند. برای پسرم لقمه میگیرم که وقتی بیدار شد نیازی به پهن کردن سفره و جمع کردن تدارکات صبحانه نباشد.

 

لیست خرید امروز را مینویسم. گوشتی که از دیشب گذاشته ام توی یخچال یخش آب شده. میگذارم روی شعله و تا یک دور بجوشد میروم سروقت ریخت و پاش‌های آخرشب و کمی پذیرایی و نشیمن را مرتب میکنم. نهار میپزم. بعد از بیداری پسرم با او بازی میکنم و لقمه و چای شیرین برایش میبرم و توی فلش میگردم دنبال فایل کارتونی که میخواهد ببیند. غذای گربه‌ها را که باقیمانده شام دیشب است میگذارم توی ظرف پنیر پاستوریزه که مخصوص همین کار است و کنار تیر چراغ برق میریزم داخل ظرف یکبار مصرفشان. حیاط را جارو میکنم و ظرفهای آب را پر میکنم که طی شش ساعت قطعی آب لنگ نمانیم.

 

ملافه رختخوابها را که صبح توی ماشین شسته شده پهن میکنم که تا آفتاب هست خوب خشک بشوند و بو نگیرند. برنج نهار را خیس میکنم و بادمجانها را نمک میزنم تا تلخیشان گرفته شود. حساب میکنم که کی باید برای خرید بیرون بروم و سفارشهای ننه را بخرم. وقتی که مغازه‌ها باز باشند و هوا به اندازه کافی گرم باشد که بچه اگر خواست با من بیاید دوباره به قول خودش فین‌اش کیپ نشود. و زمانی باشد که مطمئن باشم غذا در زمان مناسب آماده میشود. یک وقت ویزیت آنلاین از دکتر اطفال میگیرم که بپرسم ببینم با توجه به مجموع شرایط آیا واکسن آنفولانزا بزنیم یا نه و اگر صلاح میبیند یک شربت برای تقویت سیستم ایمنی به ما بدهد.

 

گردوهای توی سینی را جابجا میکنم و میگذارم سمت آفتابگیر حیاط تا خوب خشک بشوند و خراب نشوند. چند تایی که شکستگی دارند را جدا میکنم و مغز میکنم برای صبحانه فردا. گلدانهای شمعدانی و عطر چایی را که بابا اخیرا کاشته آب میدهم. قلم ها را میگذارم داخل زودپز روی اجاق توی حیاط که حسابی مغزپخت بشوند و بعد از صافی پارچه‌ای رد میکنم و داخل لیوانهای یکبار مصرف میریزم. با احتیاط داخل فریزر جا میدهم که قبل از یخ زدن نریزند داخل قفسه‌ها.

 

نهار میخوریم. ظرفها را میشورم. سفره را تمیز میکنم. بقیه غذا و خیار شور و سبزی را داخل ظرفهای مناسب میگذارم توی یخچال. جوری که نه غذاها خراب بشوند و نه جای زیادی توی یخچال بگیرند. آشپزخانه را مرتب میکنم. داخل کاسه آش نذری که همسایه چند روز پیش برایمان فرستاده بود چند شکلات میگذارم و برایش میبرم. برای شام امشب فکری میکنم. برای پسرم میان وعده آماده میکنم.

 

به عیادت خاله بابا میرویم که خیلی دوستمان دارد و دلش برایمان تنگ شده. کمی از فرسودگی ناشی از پیری و کمی از احوالات ما نقل میکند و چشمهایش تر میشود. همیشه پول نقد زیر تشکچه‌اش دارد که به بچه‌ها میدهد. مثل مادرش وقتی به سن او بود و ما همیشه منتظر بودیم ببینیم از توی جیب کتش شکلات در‌می‌آورد به ما بدهد یا میخواهد نقدی با ما حساب کند. دخترخاله برایمان از کوکوی شام لقمه میگیرد. پسرم با اشتها میخورد. همینطور بیسکوییتهای بزرگ بیضی شکل را. یک نایلون از گردوهای باغ و چند تا از نانهای محلی دستپخت خودش را به ما میدهد. برمیگردیم خانه. کمی با پسرم کتاب میخوانیم. چند حرکت کششی خستگی کمر و گردنم را بهتر میکند.

 

 

عمه و زندایی برای فردا و پس فردا شام دعوتمان کرده‌اند. حساب میکنم اینجوری وقت دارم فردا با بابا سری به مزرعه بزنیم. سبزی خوردن، کدو، بادمجان و خیارها را بیاوریم خانه و پاک کنیم و خیارشور و ترشی درست کنیم. پس فردا هم وقت میگذاریم برای درست کردن کوفته‌ها و فریز کردن آنها. چندتایی را هم میپزیم می‌بریم خانه ننه برای شام پنجشنبه دورهم باشیم.

همینطور که هندزفری توی گوشم هست و دارم کافکا در ساحل را گوش میکنم خوابم میبرد...

خرید از جلفا | فروشگاه های جلفا