مانتوهای آن موقع ذاتا بلند بود و ما اغلب مانتوی بسیار بلند میپوشیدیم که قدبلند به نظر برسیم. فکر میکنم یکی از مانتوهای من قدش با شلوارم حداکثر 5 سانت فاصله داشت. یک مدت فکر میکردم برای اینکه جدی گرفته بشوم و جذابتر به نظر برسم لازم است چادر سر کنم.
یکبار که رفته بودیم بیرون، و من با شور و شوق از خرید چادر حرف میزدم و یکی از دخترهای چادری توی خیابان را نگاه میکردم، موقع بالا رفتن از پلههای پاساژ، پایم به جلوی مانتو گیر کرد و سُر خوردم! نزدیک بود با صورتم به پلهها بخورم، عینکم بشکند و پیشانیام شکافته شود.
بابام گفت "تو همین قدر که بتوانی با مانتو خودت را جمع و جور کنی هم خدا ازت راضیه هم بندگان خدا". من توجیه شدم و بعدش هم کاملا موضوع برایم حل شد. خوشبختانه هیچ وقت برای اینکه شبیه بقیه باشم فشار زیادی احساس نمیکردم.
خلاصه اینکه با امکانات آن موقع من نمیتوانستم فوتبالیست، تکاور یا پلیس بشوم. از طرف دیگر میدیدم همسن و سالهای من به چیزهای متفاوتی علاقه دارند و دربارهاش حرف میزنند. کارهای متفاوتی میکنند و به طرز معناداری رفتار عاقلانه و خانم مآبانهای دارند. یکبار یکی از همکلاسیهایم گفت "تو شاید باهوش باشی ولی زیاد عاقل نیستی. هوش یه چیزه و عقل و درایت چیز دیگه ایه" .
اکثر دوستانم به جز چند نفر، بچههای وسطی یا آخر خانواده بودند. اخبار زندگی خانواده خودشان و بقیه از کانالهای متعددی به گوششان میرسید، رقابت، دعوا و تبانی بین انسانها را عملا با خواهر و برادرهایشان زندگی میکردند. از همان بچگی عروس شدن خواهرها و داماد شدن برادرها و بقیه اقوام نزدیکشان را دیده بودند، توی خانه مسئولیتهای بیشتری قبول میکردند و در نتیجه نگاه واقعبینانهتری به زندگی داشتند. منطقی بود که پختهتر از من باشند.
و البته من هم به عنوان بچه اول و نوه بزرگ خانواده پدری و مادری شانس بزرگی داشتم که کمتر کسی داشت: همزیستی با شش مادربزرگ که هر کدامشان یک جور خاصی من را لوس میکردند و هوایم را داشتند.
یکیشان خیلی به من احترام میگذاشت و مثل بزرگترها با من رفتار میکرد. دیگری تا 7 سالگی من را کول میکرد و این طرف و آن طرف میبرد. دیگری هر چه شکلات و لقمه لذیذ داشت برای من نگه میداشت و همیشه مدافع حقوق من در برابر بقیه بچهها بود. یکیشان همیشه به من پول میداد و لباسهای قشنگ برایم میخرید. بزرگترینشان چیزهای زیادی درباره شجرهنامه خانوادگی به من گفته بود و یکیشان هم عروسکهای پارچهای خوبی برایم میساخت و شعرهای قدیمی و به قول امروزیها فولکلور را برایم میخواند. من تا ده سالگی شبها پیش مادر مادربزرگم میخوابیدم. یک عالمه قصه از قرآن و اهالی ده و افسانههای قدیمی برایم تعریف میکرد و وقتی میخوابید من محو موسیقی خروپفش میشدم. قصه های هر کدامشان با دیگری فرق میکرد و جهانی تازه برایم میساخت. گاهی فکر میکنم علاقه و شوق روایتگریام را مدیون مادربزرگهایم هستم...