به خیال خودم خیلی ماجراجویی میکردم. مثلا یادم هست هشت – نه سال بیشتر نداشتم. تحت تاثیر کارتونهایی که توی آنها گنج پیدا میکردند، با همبازیهای تابستانیام - نوههای مقیم تهران همسایهها و بچه محلهای خودم توی روستا – توی باغمان یک چیزهایی را چال میکردیم. قرار میگذاشتیم سال بعد تابستان بگردیم پیدایش کنیم. اما از بس که به آنها فکر میکردیم معمولا قبل از 24 ساعت میرفتیم سراغش.
چندبار هم بچههای بزرگتر به من نارو زدند. یکبار انگشتر سوغاتی مشهد من را برداشتند و گفتند به خاطر آب دادن به باغ، انگشتر هم لابلای گل و لای پای درختها و علفها گم شده است.
یک مدت هم ذهنم درگیر این بود که چطور یک زبان رمزی مخصوص خودم درست کنم. اما موفق نشدم. کسی پایه نبود و نهایت خلاقیت من هم این شد که گاهی چیزهایی را برعکس از چپ به راست مینوشتم و میگذاشتم جلوی آینه میخواندم.
با بزرگتر شدنمان و نقل مکان از خانه پهناور باغ به اتاق کوچک درمانگاه، دنیای خیالی من هم جا به جا شد. هنوز هم در همان اتاقی که هم انباری بود هم اتاق مطالعهام، دست به کارهای عجیب میزدم.
یک مدت در اتاق و در کمد و یک تخته بزرگ را - که یادم نمیآید اصلا چرا توی آن اتاق بود - جوری به هم وصل کرده بودم که اگر یکی خواست در را باز کند، تخته بیفتد روی میز تحریر من و صدا بکند تا من متوجه بشوم. مامان بعد از چند بار لبخند زورکی مسالمتآمیز بعد از سروصدای میز و تخته، غر زد که این کارها چیه میکنی و عوض این اداها کمی به من کمک کن.
وقتی از تله درست کردن دست کشیدم، انرژیام را روی یک علاقه جدید متمرکز کردم: کاراگاه شدن. رفتم سراغ مستند کردن نکات مهم هرکول پوآرو و خانم مارپل و ناوارو. هنوز هم تصویر و متن چند صفحه از دفترم را یادم هست. خودم هم تعجب میکنم از اینهمه وضوح خاطرات. آن دفترچه در واقع جزوه من بود که امیدوار بودم روزی به دردم خواهد خورد. تا همین چند سال اخیر که میتوانستم هیجانات فیلمهای جنایی را تاب بیاورم، عاشق خانمهای پلیس باهوشی میشدم که معماهای قتل را حل میکردند.
صفحه اولش هنوز هم یادم هست. "سرنخهای پیدا کردن قاتل: موی سرش ممکن است روی مبل یا فرش بیفتد. در از داخل باز شده یا بیرون؟ سایز کفش قاتل که میشود از روی ردپای احتمالیش روی گِل باغچه و ... پیدا کرد". یک مدت نگهش داشته بودم و بعد نمیدانم چرا انداختمش دور.
خوب، قدیمها سبک زندگی همه همینطور بود. به قول روانشناسها مفهوم کودک اخیرا به ادبیات این رشته راه پیدا کرده و چند نسل قبل، هیچ جای دنیا اصلا از این سوسول بازیها خبری نبود. بچه به دنیا می آمد و اگر زنده میماند وسط زندگی شلوغ خانوادگی برای خودش قد میکشید. کنار دست پدر و مادرش کار میکرد، بزرگ میشد و وقتی 18 سال را رد میکرد تازه داخل آدم حسابش میکردند و قابل بود دربارهاش حرف بزنی. مادر و پدرها هم انقدر گرفتار بودند که فرصتی نمیماند. تازه من جزو خوششانسترینها بودم که مسئولیت چندانی توی خانه روی دوشم نبود و انقدر وقت و فضای شخصی داشتم تا به این جور چیزها فکر کنم. بعدها مشاوری به من گفت مشغله های زیاد والدین اتفاقا به نفع بچه هاست. اینطوری بچه ها شانس این را دارند که ذات اصیل خودشان را زندگی کنند و نه قالبهای آماده محدود را...