تابستان بود و ما همه بعدازظهرها را توی مدرسه میگذراندیم. از سر بیکاری و کمبود امکانات تفریحی هر سال همه کلاسهای معارف اسلامی را که توی سه ماه تابستان برگزار میشد شرکت میکردیم تا عصرها بتوانیم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کنیم. هر چند وقت یکبار هم دسته جمعی مینشستیم به تماشای یک فیلم توی دستگاه ویدیو.
اولین بار کمتر از 10-11 سال داشتم که جمشید هاشمپور را با فیلمهای "افعی"، "عقرب" و "نیش" شناختم. مجذوب بازی و فیلمهایش بودم.
چیزی که از رویاهای اوایل نوجوانیام به یاد دارم این بود: دلم میخواست پسر میبودم و مثل جمشید هاشمپور یکی از تکاوران ارتش میشدم. اما نه پسر بودم و نه قوی هیکل و پرزور. تضاد بزرگی بین میل من و واقعیت وجود داشت.
اخیرا خواندهام روانشناسها میگویند از جمله معیارهای سلامت روان، همزیستی مسالمتآمیز تضادها در درون هر انسان است. منظور از درون به نظرم باید شامل حداقل ذهن، روح و بدن باشد. شاید ابعاد دیگری هم باشد که به فکر من نرسیده است. در هر حال به گذشته خودم که نگاه میکنم نشانههای این حرف را از حدود سی سال پیش به یاد میآورم.
تضادهای درونی چیزهایی هستند که واقعا میتوانند آدم را به انواع اختلالات روحی مبتلا کنند؛ اگر نتوانیم با آنها کنار بیاییم. قبلا فکر میکردم به دلایل زیادی که همه آنها زیر چتر نظام مردسالاری میگنجند احتمالا این تضادها مختص زنان باشد اما حالا به واسطه تجربیات زیسته و چیزهایی که میخوانم فهمیدهام مردها هم، چندان احوال متفاوتی در این باره ندارند...