ننه زینب بیسواد بود. هیچ وقت فارسی حرف نمیزد و میگفت متوجه نمیشود. یادم میآید یکبار خانمی به قهر آمده بود خانه ما و شکایت همسرش را میکرد. وقتی ننه، شوهرش را دید که آمده بود دنبالش شعری به فارسی برایش خواند که من متوجه شدم دقیقا وصف حال این دو نفر است. یاسین را هم حفظ بود و میگفت مادرش بنا داشته کل قرآن را به او یاد بدهد. (احتمالا مادرش هم قرآن را حفظ بوده وگرنه بعید میدانم باسواد بوده باشد) اما وقتی برادر قشنگ و رشیدش از سربازی برگشت و چشم خورد و از دست رفت، مادر دیگر دل و دماغ نداشت و چیز بیشتری یادش نداده بود. ننه هم ازدواج کرده بود و سرش گرم زندگیش شده بود.
بچه که بودم عاشق صحبتهای بزرگترها درباره سفرها و تجربه ارتباطاتشان با بقیه بودم. وقتی حواسشان نبود من مینشستم و حسابی گوش میکردم. نوه تُخس و پُرروی مش زینب تا وقتی که کنجکاوی واضحی نمیکرد یک شنونده بیآزار بود.
حالا یکی از جملات آشنای ذهنم وقتی که به نیمه یک کتاب جدید میرسم این است که آدمها چقدر شبیه هم هستند. یا بهتر است بگویم ما آدمها چقدر مثل هم هستیم. تفاوتهای ریز و درشتی داریم و شباهتهایی که باعث میشوند توی گروه و قبیله و تیم و ملت یارکِشی کنیم. اما در لایههای عمیق درونمان نه تنها شبیه به هم بلکه انگار یک ذات واحد هستیم. جالب است فرقی نمیکند رمان ترجمه شده بخوانم، کتاب داستان اسطورهای، کتاب روانشناسی مدرن و یا مقالات ترجمان را. هر قدر که نویسنده واقعیتر و سادهتر بنویسد دیدن لایههای زیرین فکر و احساس آدمها راحتتر میشود و بیشتر متوجه شباهتها میشوم. (درباره شعر نمیدانم چون ترجمه شعر خارجی زیاد نخواندهام). فکر میکنم سفر کردن و زندگی در کنار آدمهای جدید هم همین حس را به آدمها میدهد. یک جور احساس امنیت ناشی از آشنا پنداشتن همه در عین زیرک بودن برای بقا.
چند روز است خوشههای خشم را گوش میکنم. علیرغم تلخی آشکار وضعیت خانوادهای که مجبور شده است خانه و مزرعه خود را رها کند و از سر فقر و استیصال ناشی از خشکسالی و رکود و سیاستهای اقتصادی به مهاجرت اجباری تن در بدهد، طنز خیلی لطیفی در آن حس میکنم که اغلب ناشی از صراحت و صداقت نویسنده در انعکاس واقعیات زندگی است.
با اینکه فضای رمان در حال به تصویر کشیدن زندگی یک خانواده پرجمعیت کشاورز آمریکایی در صد سال پیش است اما آنها هم همان طور میترسند که ما در اکنون و اینجا. همان طور سعی میکنند بین دوام آوردن و زندگی باشرف بالانس کنند که ما در امروز و اکنون. همان جوری در عین فقر و بیچارگی مراقب هم هستند که خانواده مشتاق توی فیلم دودکش. جوری طی یک سفر سخت چند روزه قوانین جدید زندگی اجتماعی در بزرگراه شماره 66 را میچینند که مادری در روستای اصفهک طبس دست در دهان نوزادش میگذاشت تا صدای گریهاش مخفیگاه اهل آبادی در زمان حملههای غارت و چپاول را لو ندهد...