چطور سوگ بخشی مهمی از هویت ما میشود؟ ولئ در کوتاه مدت
چند روز پیش در یک دورهمی تقریباً خانوادگی بودیم. میخواستم به یکی از خانمهای پا به سن گذاشته جمع که داشت از مجلس بیرون میرفت نزدیک شوم و با او خداحافظی کنم. من می شناختمش و میدانستم او مرا نمیشناسد.
خانم میزبان که هر دوی ما را میشناخت خواست به همسایهاش کمک کند تا هر دوی ما بتوانیم ارتباط صمیمانهتری برقرار کنیم.
یک لحظه از ذهن من گذشت که چگونه آدرس مرا میدهد؟ در فاصله کوتاه چند قدم مانده به همدیگر، قطعا نمیتواند مرا به او معرفی کند. تنها جملهای که گفت این بود: ایشون به تازگی مادرش را از دست داده.
برایم کمی عجیب بود یا بهتر است بگویم برایم تازگی داشت. تا حالا کسی مرا اینگونه به کس دیگر معرفی نکرده بود...
یک بار در مراسم ختم جوانی بودم. مداح یک جمله گفت که توی آن لحظه خیلی روی من اثر داشت و بعدها بیشتر به عمق آن جمله پی بردم. وسط همه جملاتش گفت از این به بعد وقتی آشنایان و اقوام دور بخواهند نشانی دقیق و سریع آقای فلانی را به همدیگر بدهند خواهند گفت: مردی که پسر جوانش را از دست داده...
راست میگفت سوگهایی که از سر میگذرانیم تبدیل به بخش مهمی از هویت ما میشود. و گاهی خیلی سریعتر از تحصیلات، اموال، شغل، سفرها و حتی اسم و فامیل مان میتواند ما را معرفی کند...