آقا محبوب
1404/06/17

 

اواسط تیر ماه بود. قرار گذاشته بودیم دایی جان ما را به تور نیمروزه گردش در روستا ببرد. خیلی دلم میخواست بعد از سالها خانه و محله قدیمی را دوباره ببینم. با وجود یک بچه چهارساله که دلتنگ تنها رفیقش بود و بهانه می‌گرفت ترجیح دادم خانه بمانم. زن‌داداش گفت "اگر تو نیایی من هم نمیروم. این گردش بدون تو صفایی ندارد. بچه را هم نوبتی بغل میگیریم".

 

تصور اینکه بقیه مجبور بشوند حین پیاده روی عصر تابستان یک بچه 13 کیلویی را هم به خاطر من بغل بگیرند، آن هم توی کوچه‌های سنگی و مسیرهای پر از سرازیری و سربالایی محله‌های قدیمی، من رو شرمنده و منصرف میکرد. اما زندایی جان با ما نیامد و پیشنهاد داد با کارتون و پفیلا و شربت آلبالو از پسرم پذیرایی کند تا من هم با فراغ بال با بقیه بروم. رفتیم.

 

چشمه کنار خانه قدیمی‌مان خشک شده بود. درختهای توت بزرگ را قطع کرده بودند تا کوچه عریض تر بشود. به جای درخت‌های آلبالو، سیب، آلوچه و هلو یک انباری برای یونجه‌ها ساخته بودند و هیچ آدمی آن اطراف نبود. انتهای محله میرسید به زمین چمن فوتبال که پدرم برای ساختنش خیلی ذوق داشت و زحمت کشیده بود و حالا چند تا اسب داشتند آنجا چرا میکردند. کمی بالاتر، قبرستان قدیمی روستا بود و مقبره شیخ سلیمان. هوا داشت کم‌کم تاریک میشد. ناگهان حس کردم کسی از پشت سر دارد می‌آید. برگشتم و دیدم معصومه است. همسایه مادربزرگم. سلام و علیک کردیم و گفت "خدا رو شکر شما اینجا هستید. داشتم توی باغ یونجه‌ها رو میبستم. همسرم زنگ زد و گفت یکی از بره‌ها مریض شده و خودش هم خیلی تشنه است". در همان حین متوجه یک بطری یک و نیم لیتری توی دستش شدم که به نظر شربت آلبالو یا گل سرخ میرسید. ادامه داد: "میروم به آقا محبوب سر بزنم. برایش شربت ببرم و آن بره را با خودم بیاورم خانه که کمتر خسته بشود".

 

من و دختردایی نوجوانم رو به هم کردیم و لبخند زدیم. گفتم «حقا که ثروتمند واقعی آقا محبوب است. ای کاش خودش هم بداند».

من مرد نیستم اما گمان میکنم ثروت واقعی یک نفر، مرد یا زن، همین باشد. "قدردانی و احترامی که خانواده اش نسبت به او و رنجش ابراز میکنند". در طول روز هر کسی مشغول کار و باری است و بعید میدانم کار آسانی توی این دنیا باشد که بتواند معاش و یا مدیریت خانه‌ای را تامین کند. همه زحمت میکشند ولی خوش به حال مردی که همسرش برای خستگی او از پشت تلفن آنقدر نگران باشد که توی آن گرما با پای پیاده و آن همه خستگی بعد از کار خانه و مزرعه، شربت ببرد و بره را بغل بگیرد و پیاده برش گرداند به خانه.

 

خرید از جلفا | فروشگاه های جلفا