خوب یا کامل؟
وارد زیرزمین ذهنم میشوم. یک عالم کلمه از توی کاغذهای داخل قفسهها به سمت من پرواز میکنند. اولین آنها "کلمه" است. چه جالب. بقیه به دنبالش توی هوا تاب میخورند: همسرم، سرماخوردگی، بچهام، رشد، آرامش، انعطاف، مرز، خودم، مهاجرت، بدنم، انرژی، آنجلا مرکل، نهار، بابا، پادکست، پروژه کاری، ورزش، پول، کتابخانه، مامان، خواب، خستگی، چایی، نرگس.
استاد راست میگفت. هر روز که بنویسی بعد از یک مدت میبینی که چه چیزی مدام تکرار شده و این برای بهبود احوالات شخصی لازم و خوب است. با خودم میگویم دایره المعارف هر کس مخصوص به خود است نه از جهت توصیفی که برای هر کلمه آورده است بلکه به خاطر خود کلماتی که داخل آن هست و ترتیب کلمات و حجمی که برای هر کلمه نوشته است. من هم شروع میکنم.
*عشق*
این باید به نظرم اولین کلمه دایرهالمعارف من باشد. به احتمال زیاد اگر قرار بود توی 15، 20 یا حتی 30 سالگی، عشق را معنا یا معرفی کنم چیزی که مینوشتم با الان خیلی فرق میکرد. و حتما یک یا بیست سال بعد هم اگر به این تعریف نگاه کنم احساس میکنم باید بازنویسیاش کنم. تصور من این است که آدمها در گذر زمان طرز تلقیشان از خیلی چیزها عوض میشود و اگر نشود، اصولا زندگی قابل ادامه دادن نیست. مثلا همین عشق. الان به زعم من عشق عبارت است از تمامی فراز و نشیبهای یک رابطه بلندمدت که به طرفین ماجرا کمک میکند تا با شناخت بهتر از خود، به کمال برسند. به این ترتیب عشق صرفا صحنه های عاشقانه تقدیم گل یا مراقبت در زمان بیماری نیست. عشق شامل عصبانیتهای گاه به گاه، گفتگوهای طولانی، سکوتهای به موقع و اطمینان داشتن از این است که تو میتوانی درباره ترسها، تردیدها، دروغها، خستگیها، استیصال و اضطرابت با دیگری حرف بزنی، بدون آنکه نگران چیزی در آینده باشی. نگران تحقیر، تهدید یا تحدید شدن. عشق عبارت است از لحظه ای که تو میدانی گند زدهای اما آغوشی برای تو باز است، گرمتر از قبل. کسی که تو را پیش خودش و برای خودت میخواهد. راستش را بخواهید حالا که نگاه میکنم میبینم زیاد توضیح دادم. برای شخص من عشق یک کلمه بیشتر نیست: آیدین
واژه بعدی خودش آمد:
*کمال*
تا همین اواخر تصور من از کمال عبارت بود از داشتن صفات نیکو در عالیترین حد خودش. الان وقتی این جمله را تصویرسازی میکنم حالم بد میشود. دلم برای آن آدم کامل میسوزد که باید بخشی از احساسات و غرایز طبیعی انسانی خودش را لای بقچه بپیچد و بیندازد توی انباری تاریک و درش را قفل کند که مبادا خدشه ای روی شخصیت دوست داشتنیاش بیفتد. مثلا کسی که غریزه جنگیدن برای مرزهای روانی خودش را مدام به داخل بقچه برمیگرداند تا مبادا تعبیر به خودخواهی بشود. زنی که نگران است اگر در حال استراحت دیده شود حمل بر تنبلی او میشود. مردی که گمان میکند با گریه کردن ضعیف تر جلوه میکند. دختر یا پسری که مجذوب اقتدار کسی شده بی خبر از آنکه دقیقا آنچه میبیند اقتدار خودش هست اما مال خودش را گذاشته توی بقچه و فرستاده انباری. هر آدمی با توجه به تجربیات زیسته خودش چیزهای مختلفی را توی بقچه میگذارد. چیزهایی که تعابیر بیرونی مثبت یا منفی دارند. هر وقت تکه ای از محتویات بقچه خودمان را در کسی ببینیم برآشفته میشویم. و آن دقیقا همان چیزی است که لازم است در خودمان دوباره احیایش کنیم. کمال عبارت است از کامل شدن و کامل شدن یعنی خوب و بد باهم در ما حضور داشته باشند. مثل یونگ من هم ترجیح میدهم کامل باشم تا خوب.
*لذت زندگی*
انگار نوشتن دایرهالمعارف کمکم حس زندگی کردن در جهانهای موازی را برای من تداعی میکند. خودم را در اتاق درمان و روی صندلی مشاور تجسم میکنم. رو به زن جوان زیبا و ثروتمندی میکنم که عاجز از درک لذت زندگی شده است. کاغذی روبرویش میگذارم و میخواهم زندگی کسی را توصیف کند که تا چند ماه پیش مادری شاغل، مقتدر، مهربان و همسری دلخواه بوده. حالا طی چند هفته، کار، دوستان، ورزیدگی بدن، تیزهوشی، غذا و تفریح خوب، نگاههای عاشقانه همسرش، آینده درخشان زندگی و تحسین فرزندانش تبدیل میشوند به تنهایی، عجز و چشم به راهی برای کمک، اشکالات جدی در تکلم، حواس پرتی، بی حس شدن دستها و پاها، سردردهای دایمی، حالت تهوع مزمن، زشتی اجتناب ناپذیر ناشی از داروهای سنگین، نگاههای خسته و گاها شماتتبار و نگران خانواده و استیصال. از او میخوام یک ساعت پیش آن زن بنشیند و حرفهایش را گوش کند و بنویسد روی کاغذ. به او میگویم حالا تصور کن این زن برای سه ساعت توانسته باشد به دوران قبل از بیماریش برگردد. همین که بتواند بدون درد بنشیند و یک چای برای خوش بریزد و بخورد چقدر لذت دارد؟ بعد میگویم نزدیکتر بیاید و هر دو آن زنان را در آینه ببیند.
ادامه در پست بعدی