*اندوه*
به نظرم این گستردهترین کلمه روی زمین است. هزار رنگ و شکل دارد مثل خود زندگی و مرگ. وسعتش میتواند به اندازه آه کودک پنج ساله بعد از تمام شدن بستنی باشد تا سفیدشدن یکشبه موهای زن و مرد جوانی که آخرین اندوخته خود را صرف مراسم چهلم کودک دلبندشان میکنند.
اندوه میتواند شکل شوخ طبعی تازه جوانی را به خود بگیرد که از تیرگی روابط والدینش بسیار دلگیر است.
اخیرا دیدهام آدمها چیزهایی را فراموش میکنند که بسیار واضح و نزدیک به زمان حال هستند. این هم شکل دیگر اندوه است: حواسپرتی مزمن و یا آلزایمر.
من دو دختر جوان را دیدم که توی بیمارستان دعوایشان شده بود. با همدیگر و با مسئول صندوق. کمی بعد فهمیدم پدرشان را از دست دادهاند. اندوه به شکل خشم و استیصال داشت بروز میکرد.
خودم وقتی شبها بیخواب میشوم اندوهم از جنس حسرت است. حسرت برای آرزوهای کوچک برآورده نشده عزیزان از دست رفتهام.
ترکها کلمهای دارند به عنوان "نیسگیل". آن هم شکلی از اندوه است.
من حتی اندوههای عمیقتری را دیدهام دقیقا میان دل و ذهن بیشنوشان توی پارتیها و تورهای به اصطلاح خیلی شاد.
پیرزنی را در روستای قدیمیمان میشناختم که از مورچهها به شدت نفرت داشت. نفرتش بازتاب اندوهی بود که از تصور هجوم آنها به زیر خاک در دلش پنهان کرده بود. خاک مزار پسر ناکامش.
اندوه آن سایه ای ست که وقتی نور به آن بتابانی چهره واقعیاش را خواهی دید.