خیلی دور، خیلی نزدیک
1404/09/22

 

سال اول دانشگاه بودیم. آقای علی‌پور نامی سال بالایی ما بود. یکی از درس‌های ترم اول را به دلایلی پاس نکرده بود و توی درس دو واحدی عمومی همکلاسی ما شده بود. استاد درباره موضوعی نظر بچه‌ها را پرسید و ما جدیدالورودهای پُرشَرَر هر کدام نطقی کردیم. آقای علی‌پور پوزخندی زد و گفت چند سال دیگه می‌فهمید زندگی پشت این نرده‌ها یه چیز دیگه است. و ما طبیعتاً این حرف را گذاشتیم پای افسردگی احتمالی همکلاسی بیچاره‌مان که نتوانسته بود به موقع درس‌هایش را پاس کند. وگرنه ما به قطعیت تئوری‌های نیازموده‌مان اطمینان کامل داشتیم.

 

حالا دقیقاًبیست سال از آن روز گذشته. دیشب فرصتی طلایی برای دورهمی آنلاین همکلاسی‌های دوره لیسانس فراهم کردیم. (حین نوشتن این جمله ناخودآگاه لبخند می‌زنم😊). آدم‌های هم‌سن و سال خودم که چهار سال از پرطراوت‌ترین و پرانرژی‌ترین سال‌های زندگی را با هم سپری کردیم. بیست سال پیش تقریباً به یک اندازه خام بودیم و جوان و پرشور. حالا در گذر ایام همگی عوض شده‌ایم. هر کدام از ما درگیر بالا و پایین زندگی پرماجرای خودش شده. تلاش‌ها و شکست‌های خودمان را داشته‌ایم. از برخی طوفان‌های زندگی شخصی‌مان گذر کرده‌ایم و حالا در میانه برخی طوفان‌های دیگرمان یک ساعت و یک ربع فرصت کردیم تا به خودمان در بیست سال قبل برگردیم. به روزهایی که با ژست و قیافه دانشجویان منورالفکر متشخص و باجذبه می‌رفتیم سر کلاس و مطمئن بودیم (نه اینکه خیال کنیم) می‌توانیم کارهای بزرگی برای کشور و حتی بشریت بکنیم. به دلخوشی‌ها و حماقت‌های آشنای اول جوانی. به آن چهارسالی که دخترها پشت در کلاس مقنعه‌ها و پسرها موهایشان را مرتب می‌کردند و مطمئن می‌شدند کسی سوژه‌ای برای خندیدن به آنها پیدا نمی‌کند. چقدر خودمان را جدی می‌گرفتیم خدایا.

 

 

همزمان با نقل جمله همکلاسیمان، یاد یکی از قسمت‌های پادکست دکتر مکری می‌فتم. با این مضمون که بازگو کردن خاطرات در جمع آدم‌هایی که با آنها گذشته مشترکی داریم برای سلامت روان ما بسیار مفید و گاهی حیاتی است. از این جهت که با مرور خاطرات در کنار آدم‌های مهم زندگیمان به این نتیجه می‌رسیم که ما هستیم. ما همانی هستیم که بودیم. ما تنها نیستیم و بیهوده زندگی نکرده‌ایم. جایی توی این دنیا ردی از ما در میان دیگران وجود دارد.

 

شاید بعد از بیست، چهل یا شصت سال از آخرین خاطرات مشترکمان با یک دوست، در حالی با او ملاقات کنیم که اوضاع و احوالمان به کلی تغییر کرده است. احتمالاً خیلی درگیر سروسامان دادن به مسائل زندگیمان باشیم. آنقدر که خودمان و لذت بردن از زندگی را فراموش کرده باشیم. اما وقتی خودمان را در حلقه آدم‌هایی می‌بینیم که سال‌هاست ما را می‌شناسند می‌توانیم به فردیت خودمان برگردیم. اغلب ما آدم‌ها قدر خودمان را نمی‌دانیم و قدر موهبتی را که بودنِ ما برای دیگران به ارمغان می‌آورد. حساب و کتاب‌های دنیای مدرن و نظام‌های اقتصادی (اعم از سرمایه‌داری و کمونیسم) ما را به سمتی می‌برد که ارزش‌های مبتنی بر «بودن» را فراموش می‌کنیم و درگیر رقابت و نشان دادن دستاوردهای مبتنی بر نظام ارزشیِ «داشتن» می‌شویم. به قول دوستان هم‌سن و سالم وقتی به چهل‌سالگی برسیم متوجه می‌شویم که خود زندگی از هر چیزی ارزشمندتر است.

 

 

خرید از جلفا | فروشگاه های جلفا