پاییز هنوز به خیابان نرسیده، اما اینستاگرام پر شده از رد پایش. با فنجان چای یا قهوه، لباس آستین خیلی بلند، موهای بافته، برگ بزرگ خشکی در دست و ژست کتاب خواندن یا نگاه به بیرون از پنجره با تم نارنجی - قهوهای. انقدر این عکسها مد و مرسوم شدهاند که انگار اگر یکی از آنها نداشته باشی حس میکنی توی تابستان ماندهای و پاییزت نیامده است.
سالها پیش که تازه به تهران آمده بودم، این موقع از سال به یکی از همکارانم گفتم: «چقدر حیف که شما شهرستان ندارید. اینجا همه روزها و فصلها عین هم هستند.» پوزخندی زد و گفت «شما که دارید به چه کارتان می آید جز دلتنگ کردنتان؟»
امروز حس کردم پاییز برای من هم از راه رسید. سه حبه آخر مربای به را همراه چای صبحانه کردم. روی در شیشه مربا نوشته بود: "مریم".
عادت مادرم بود. روی مربا، ترشی، خیارشور، جعبه شیرینی مشهدی، شربت، عسل، آبغوره و آبلیمو، سبزیخشک، رب و پنیر و اخیرا بستههای کوچک زعفران برچسب میزد و اسم مینوشت. هر کدام راهی خانهای میشد. با مناسبت یا بی مناسبت.
هنوز هم توی یخچال و کابینت خانهمان توی شهرستان شیشههایی هست با برچسب "خودم". آنها را برای خودش نگه میداشت. به ترشی و مربا لب نمیزد. اما عاشقشان بود. این چند سال اخیر، پرستارهای بخش آنکولوژی، متصدی پذیرش سی تی اسکن، دخترهای توی آزمایشگاه، بیماربر و آبدارچی بیمارستان، منشی جراح، و به قول خودش "دوستانش" هم سهمی از این گنجینهها داشتند.
پارسال سه تا دونه "به" دستش رو گرفته بود. دو تا محصول باغ پدر بود که از طمع زاغهای مزرعه جان سالم به در برده بود و دیگری تحفه باغ دایی. بابا آنها را اندازه حبه قند خردشان کرده بود و مامان مربا پخته بود. فکر کنم همه آن مربا نصیب من شده باشد.
پاییز امسال آمد. با دلتنگی شیرین مربای به مامان توی چای زنجبیلی صبح.