آخرین بار که به یک نفر در جواب این جمله چیزی گفتم بعدها پشیمان شدم. البته نه خیلی بعد از گفتنش. بلافاصله بعد از اینکه گفتم "بله و هر عددی هم یه معنایی داره" متوجه تغییر حالات روحی او شدم و حس کردم که این جمله برایش به منزله یک جمله الهام بخش قوی بوده به این معنا که "دیر نشده و تو هنوز هم میتونی شروع کنی به خوب شدن، خوب بودن، خوب زندگی کردن و دنبال رویاهات رفتن."
اخیرا باز هم به این جمله فکر کردم. دقیقا بعد از اینکه سوزش چشمهایم بعد از بیخوابی امشب به کمک قطره اشک مصنوعی برطرف شد. داشتم فکر میکردم با گذشت سن، خشک شدن چشمها طبیعی است و من هم با جراحی اخیرم و شرایط نامساعد مراقبت پس از آن، انگار به استقبالش رفته ام. خلاصه اینکه توی ذهنم داشتم حساب میکردم که چیزی به چهل سالگی نمانده و به قول خودمان " دیگه قراره منتظر کدوم چیزهای طبیعی باشم". تو همین حین ذهنم رفت به این جمله معروف "سن فقط یک عدده". با خودم گفتم درسته. قیمت روی جنسهای مغازه هم یه عدده. آمار تلفات جنگ هم یه عدده. تعداد مهمونهای مجلس عروسی هم یه عدده. موجودی حساب بانکی و فاصله ای که بین زمین و خورشید وجود داره هم یه عدده.
همین طور که داشتم لیست عددها رو توی ذهنم مرتب میچیدم پشت سرهم، چیزی به دلم افتاد. اینکه سن توی شناسنامه یه عدده. آدمها به اندازه رنجهاشون، سفرهاشون، دردهاشون، خنده های از ته دلشون، به اندازه باهم بودن هاشون و به اندازه دستی که از دیگری در هنگام سختیها میگیرن به عدد سنشون اضافه میکنن. به اندازه سنگهایی که از جلوی پای خودشون و بقیه توی مسیر زندگی باید کنار بزنن. به اندازه تنهایی هاشون. به اندازه خشمهایی که از سر استیصال گذروندن و به اندازه حیرتی که بعد از یک گشایش تصادفی توی زندگیشون تجربه کردن. به اندازه باختها و تلاشهای دوباره شون. به اندازه ذوقی که برای یادگرفتن و یاد دادن دارن. به اندازه نانی که بر سر سفره دیگری میگذارن و به اندازه هزاران چیز دیگه... . به گمونم اینها چیزایی هستن که وقتی یه نفر میگه خدا عمر باعزت بهت بده، منظورش باشه وگرنه سن فقط یه عدده.