قهوه تلخ آقای پشتیبان
1404/07/12

 

 

 

من همراه وانت پشتیبان پشت سر تیمِ دوچرخه‌سواری حرکت میکردم. ما بارهای سنگین و اغلب اوقات آب و نان با خودمان داشتیم که در طول مسیر، دوچرخه‌سوارها را حمایت کنیم. اگر کسی زخمی میشد، زیادی سرد یا گرمش میشد، خسته میشد و یا دوچرخه‌اش طوری خراب میشد که تعمیرش زمان‌بر بود و باعث میشد از آخرین نفر تیم فاصله زیادی بگیرد؛ سوار وانت میشد.

بچه‌ها گاهی از بدشانسی خودشان، گاهی از سختی مسیر، گاهی از دست تعمیرکار دوچرخه و گاهی هم از کمبود تجهیزاتشان گله میکردند و میگفتند: "همه رکاب میزنند ولی من نمیتوانم ". اما موقع پیاده شدن و آخر برنامه، همه از وجود یک ماشین پشتیبان خوشحال بودند.

 

راننده وانتِ سفرِ بوشهر احمد آقا بود. هنوز هم یک مصرع آهنگی که برایم ترجمه کرد را یادم هست: "سوزی، تیهَ کالهَ، قد شلالَه" گفت: "این آهنگ وصف زینب خانومه ها. معنیش میشه: سبزه‌ی چشم سبزِِ قدبلند".  پشت وانتش هم یک شعر به زبان محلی بود خطاب به زینب خانم، همسرش.

 

قبل از اینکه داخل نخلستان بشویم کنار یک دکه ایستادیم تا همه افراد برسند. لازم بود تیم، نفسی تازه کند و همه جمع بشوند که باهم حرکت کنیم تا کسی داخل مسیر پرپیچ و خم نخلستان راه را گم نکند. احمد آقا یک قهوه برای من از دکه گرفت. تهِ یک لیوان تِستِر یکبارمصرف کاغذی. گفت: "تلخه، بیا با این شکلات بخورش". یه گاز به شکلات زدم دیدم درجه تلخی شکلاتش از محدوده تحمل من بیرون است چه برسد به قهوه. با خودم گفتم چطور میشود تلخی قهوه را با این شکلات تلخ چاره کرد؟ اینکه خودش هم همان قدر تلخ است؟

 

 

احسان عبدی‌پور معروف به احسانو، نویسنده و فیلمساز اهل بوشهر، موقع روایت لایه لایه غم در قصه‌های کوتاهش همانقدر ریزبین و بیرحم است که مهرداد صدقی برای به تصویر کشیدن طنز در رمانهای آبنبات. غم داستانهای احسانو را فقط اینجوری میشود تحمل کرد که بروی سراغ داستان بعدی.

 

گویا توی زندگی هم راهش همین است. طی روزها و ماههای گذشته، لحظاتی بودند که ما تا مرز دیوانه شدن رفتیم و برگشتیم. پنج سوگ پیاپی در کمتر از یک سال و نیم ورای تحمل ما بود. اما عزیزان زیادی مثل همان ماشین پشتیبان، همراه ما بودند. آدمهایی که مطمئن هستی هرکجا کم بیاوری حتما و حتما یکی‌شان به تو میرسد و کمک‌ات میکند. اقوام دور و نزدیک، همشهری‌ها، دوستانی که 25 سال بود ندیده بودمشان، دوستی که قبلاً فقط یکبار دیده بودمش، همکاران قدیمی، آشنایان دور و نزدیک، همسایه‌ها، همکلاسی‌های قدیمی و خیلی آدمهای دیگر. آدمهایی با گنجینه‌هایی از محبت، ایمان، همدلی، تاب آوری و البته امید.

 

"ما با هم از غمهایمان گفتیم". پنجشنبه‌ها سرمزار، پای تلفنهای طولانی توی مناسبتها، توی کوچه، مسجد، موقع شستن ظرفها، توی پیامهای وقت و بی وقت، توی فاصله بین شام و چای مهمانی، حین پاک کردن سبزی و پختن رب و پهن کردن لواشکها روی بند. "ما با هم از غمهایمان گفتیم" . انگار پایدارترین راه تاب آوردن غمها، که همیشه جواب داده، گفتن و شنیدن آنها کنار یکدیگر است. مثل تلخی شکلات و قهوه کنار همدیگر. حالا از پیشنهاد احمدآقا برای تحمل تلخی قهوه با تلخی شکلات تعجب نمیکنم. زنده باد پشتیبان.

خرید از جلفا | فروشگاه های جلفا