سلامی چو بوی خوش آشنایی
1404/09/23

 

 

خاطرهٔ اولین دیدارمان را یادم نمی‌آید. تو چهره‌های زیادی داری و خیلی چیزها تو را یاد من می‌آورد. مثل وقتی که به قفسه‌های کتابخانه نگاه می‌کنم و می‌بینم ترتیبِ قَدِ کتاب‌ها به‌هم خورده. موقع درست‌کردن صبحانه که متوجه حضور رنده کنار چای‌ساز می‌شوم. یا همین امروز که به‌دنبال یک تکهٔ کوچک اسباب‌بازیِ بچه مجبور شدم نیم‌ساعت تمام یک عالمه خرده‌ریز مختلف را از هم جدا و بسته‌بندی کنم. حالا هم که دارم می‌نویسم روی میز جلوی چشمم هستی. هر روز هزاران بار تو را می‌بینم، می‌شنوم و لمس می‌کنم. توی دو‌راهی انتخاب بین کمی دراز کشیدن یا داشتن گلدان‌هایی بدون برگ‌های زرد. وسط ارتعاش سلول‌های بدنم وقتی در حضور تو نتوانند لذت یک کتاب‌خواندن طولانی را تجربه کنند. لابلای حسرت صحبت‌های مادرانی که به‌خاطر تو نتوانسته‌اند یک‌دل‌سیر با بچه‌هایشان در کودکی بازی کنند و پدرهایی که اگر تو مجالشان می‌دادی، عشق بیشتری از توی چشم‌هایشان به بیرون می‌تابید. انگار همیشه مرا تعقیب می‌کنی و حتی وقتی من می‌خوابم تو مشغول کار هستی.

 

من اسمت را بی‌نظمی گذاشته‌ام. نمی‌دانم از ذهنم به بیرون سرایت می‌کنی یا از بیرون توی مغزم می‌خزی. شاید فرقی هم نداشته باشد چون در هر حال شیرهٔ جان مرا می‌مَکی. می‌دانی نظر واقعی من درباره‌ی تو چیست؟ زندگی وقتی آغاز می‌شود که تو رفته باشی. اصولاً وقتی پای تو وسط باشد یعنی چیزهای خوب زیادی از دست رفته‌اند. اما مصیبت این است که نبودنِ تو هم همین معنا را می‌دهد. من و امثال من یا آنقدر خسته، مضطرب، پرمشغله، بی‌مسئولیت یا بی‌حوصله هستیم که می‌دانیم نمی‌توانیم از پس تو بربیاییم و بنابراین تو همیشه هستی. یا اینکه آنقدر سعی می‌کنیم تو را از زندگیمان دور کنیم که در نهایت خسته و فرسوده و پرمشغله و بی‌حوصله می‌شویم. به گمانم هر دو گروه ما اسیر تو هستیم. یکی با زیستن در کنار تو و دیگری با فراری دادن تو از زیستن خودش. ای لعنت به تو که مخلِّ حیات هستی و مشوِّشِ ذات.

 

اخیراً چند کتاب از دبی فورد خواندم که دربارهٔ پذیرش سایه‌ها می‌نویسد. نمی‌توانم بگویم چطور اما می‌فهمم که تنفرم از تو کمتر شده. البته که هنوز هم از تو بیزارم اما گاهی به خودم می‌گویم شاید لازم است کمی با خودم مهربان‌تر و با تو منعطف‌تر باشم. سال‌ها بود منتظر فرصتی بودم تا این‌ها را به تو بگویم.

 

می‌دانی مشکل کجاست؟ من از تو بیزارم اما بدون تو اموراتم نمی‌گذرد. این را فهمیده‌ام. اولین اصلی که توی دانشگاه در اولین کتاب تخصصی‌مان خواندیم محدودیت منابع بود. راستش را بخواهی سازشکاری سختی است. از تو بیزار باشم و نیازمند تو. و گاهی فراتر از آن. مجبور به زیستن در دنیایی که تو فرمانروای آن هستی.

خرید از جلفا | فروشگاه های جلفا