کتاب یا جزوه؟ مسئله اینست.

یکی از چالشهای من در کلاسها، نحوه برخورد با اصرار فراوان دانشجویان برای اکتفا نمودن به جزوه به جای کتاب جهت مطالعه مطالب درسی و آمادگی برای امتحان است. من با مطالعه جزوه به جای کتاب موافقت نمیکنم اما مطمئنم دانشجویانی که با تمرکز سر کلاس حاضر میشوند و به خود زحمت یادداشت برداری میدهند، پس از مطالعه کتاب، چند ساعت پیش از امتحان امکان استفاده از جزوه دستنویس خود را جهت جمعبندی مطالب خواهند داشت. امتیازی که بقیه دانشجویان ندارند. 

چند روز پیش مطلبی را با عنوان آموزش مقدس نیست؛ روی سایت مهندس شعبانعلی مطالعه کردم. به نظرم جالب بود. دوست دارم همه دانشجویانم این مطلب را بخوانند.

مقدمه ی اول:

چند سال پیش، وقتی آموزش استراتژی و مذاکره را در ایران آغاز کردم، الگوهای آموزشی کشورهای توسعه یافته، پیش رویم بود. این بود که کلاسها را به همراه «مطالعات موردی» و «تمرین های گروهی» اجرا میکردم. استدلالم این بود که «دانش» را میتوان با «خواندن انفرادی» به دست آورد اما «بینش» جز با «مباحثه» و «تمرین» حاصل نمیشود.

همیشه به دانشجویان اجازه داده ام امتحان های خود را «بدون حضور مراقب»، با استفاده از جزوه و کتاب و موبایل و حتی با مشورت همکلاسی ها انجام دهند. استدلالم هم این بوده که هیچگاه، در هنگام مواجهه مدیران با مشکلات، درها به روی آنها بسته نمیشود و موبایلها را از آنها نمیگیرند، پس چرا وقتی که من از آنها امتحان میگیرم، مشورت را ممنوع کنم یا جزوه ها را ببندم یا …

اما گاه گاهی میشنیدم که می گفتند: محمدرضا وقت را در کلاسها با داستان و کیس میگیرد و خودش کمتر حرف میزند و برای اینکه در امتحان، ضعیف بودن دانشجویانش مشخص نشود، امکان تقلب را فراهم میکند!

مقدمه ی دوم:

اخیراً پس از پایان یک دوره ۳۰ ساعته ی مذاکره، چند تن از دانشجویانم آمدند و گفتند: ما انتظار داشتیم که حرفهای دیگری بشنویم. کارمندان ما هم در کلاس تو حاضر بوده اند و کتاب تو را خوانده اند، ما نمیخواهیم دانشمان اندازه ی آنها باشد، کاش به ما چیز دیگری درس میدادی.

مقدمه ی سوم:

امروز کامنتی دریافت کردم که نوشته بود: اخیراً سایت شما از یک سایت قوی آموزشی به یک سایت سرگرمی و خاطره نویسی شخصی تبدیل شده و این حیف است.

————————————————————————————-

به عنوان یک معلم، که ده سال اخیر بیش از یکصد هزار نفر دانشجو – در دوره های کوتاه مدت و میان مدت – داشته ام و طبیعتاً  آموزش همواره دغدغه ام بوده است،  با خودم فکر میکردم که آیا این سه مقدمه که در بالا گفتم، با هم ارتباطی دارند؟ امروز فکر میکنم که این سه مقدمه، سه وجه متفاوت از یک واقعیت هستند: «درک نادرست از آموزش و یادگیری.

آموزش دادن در فرهنگ ما، بیشتر از «یادگرفتن»، در مرکز توجه قرار گرفته است.

وقتی میگوییم «آموزش»، عملاً مسئولیت انتقال دانش و تجربه بر عهده مدرس است و همه چیز باید به بهترین و سریع ترین شیوه، خلاصه و مختصر و مفید تزریق گردد.

وقتی میگوییم «یادگیری»، مسئولیت انتقال دانش و تجربه، همزمان بر دوش مدرس و دانشجو است. معلم آجرها را در اختیار دانشجو قرار میدهد تا وی، به کمک آنها خانه ای در خور نیازها و سلیقه اش بسازد.

تنبلی ما در «یادگیری» باعث شده که «آموزش» مورد توجه قرار گیرد. به همین دلیل، درجامعه امروز ما، آموزش، مانند یک کالا داد و ستد میشود. کالایی که «شکل» و «بسته بندی» آن بیشتر در مرکز توجه است تا «کارکرد» آن. اگر دقت کنید برداشت مردم از کیفیت آموزش نیز، بیشتر بر پایه «ابزارها و محیط آموزشی» سنجیده میشود تا «محتوی». ما «آموزش» را تقدیس کردیم و «یادگیری» را فراموش!

به دلیل تمرکز بر«فرم» و فراموشی «محتوی» و تمرکز بر «معلم» و رها کردن «متعلم»، باور کردیم که:

– کتاب قطور علمی تر از کتاب کوچک است.

– مدرسه گرانقیمت و شیک، اثربخش تر از مدرسه ساده است.

– کلاس خلوت بهتر از کلاس شلوغ است.

– فایل صوتی بهتر از کتاب است.

– فیلم بهتر از فایل صوتی است.

– نمایش اسلاید بهتر از نوشتن روی تخته سیاه است.

– حرف زدن معلم در کلاس، بهتر و موثرتر از حرف زدن دانش آموز است.

همین تفکر کالایی باعث شد که به جای آنکه بکوشیم «بیشتر یاد بگیریم و بفهمیم» از مدرس بخواهیم که بیشتر بیاموزاند.

همین تفکر باعث شده که باور کنیم  آموزش باید «صریح و سریع» انجام شود و نه «کند و ضمنی». به همین دلیل می بینیم که صدا و سیمای ما، وقتی فیلم می سازد، پیام اخلاقی را صد بار مستقیم تکرار میکند و ده بار زیرنویس میکند.

به همین دلیل آموزش را صرفاً در «مقاله» ها و «کتابها» جستجو میکنیم و نکات آموزشی یک خاطره را که حاصل سالها زندگی و تجربه است فرا نمیگیریم.

به همین دلیل باور داریم که نقش «معلم» مهم تر از نقش «دانش آموز» است.

به همین دلیل مدرس متکبر و جدی را «علمی تر» از مدرس «راحت و شوخ» ارزیابی میکنیم و فراموش میکنیم که «جدیت»، بسیاری از اوقات، نقابی است که انسانها سطحی نگری خود را در پشت آن پنهان می کنند.

آموزش برای ما، در فیلم ها و فایلهای صوتی و اسلایدها خلاصه شد و هرگز نخواستیم از تجربیات یکدیگر درس بگیریم. هرگز داستانهای آموزنده را به خاطر نسپردیم و زندگی هر یک از ما، سرشار از اشتباهات و شکست، تکرار همان داستان های آموزنده شد.

ما تنبل شدیم و یادگرفتن را فراموش کردیم.

بستر فرهنگی ما، بر پایه «آموزش» نبوده. بلکه بر پایه ی «یادگیری» بوده.

ما بازماندگان بزرگانی همچون مولوی هستیم که با داستان و خاطره، می آموزاندند. هنوز سالهای سال، آن داستان ها تکرار میشوند و هر کس به قدر تجربه اش، از آن توشه ای بر میگیرد. امروز اما اگر مولوی زنده بود، از او میخواستند که به جای «زیاده گویی» و «خاطره گویی»، «کتاب تفریحی» خود را در آب بشوید و به جای «مثنوی معنوی» کتاب خلاصه ی دیگری بنویسد شاید به نام: «عصاره معنوی». به او می گفتیم که حوصله ی خواندن حرفهایش را نداریم و ترجیح میدهیم، فایلهای صوتی یا تصویری ارائه دهد.

***

ما مردمی هستیم که برای آموزش تقدس قائلیم. شاید به احترام ثروتمندان از جا برنخیزیم، اما در مقابل معلم، با تمام وجود خم میشویم.

ما مردی هستیم که آموزش فرزندانمان اولویت اولمان است. شاید شام و نهار نخوریم اما فرزندمان را در گرانترین مدرسه ها و دوره ها ثبت نام میکنیم.

ما مردمی هستیم که درس و مدرسه دغدغه ی ماست. در مهمانی ها به جای احوال پرسی از فرزندان یکدیگر میپرسیم: «پسرم. کلاس چندمی؟» یا دخترم، معدلت چند شد؟

آموزش دغدغه ی اول ماست. آموزش برایمان مقدس است. اما آنچه در این میان قربانی شده، «یادگیری» است. چیزی که در هیاهوی «تجارت» و در میان روزمرگی های «متولیان رسمی آموزش»، به دست فراموشی سپرده شده است

و چنین شد که ما چندین دهه است در مسیر توسعه می دویم، اما از بسیاری از عقب ماندگان نیز، عقب تر مانده ایم